X
تبلیغات
دل نوشته های رویایی

دل نوشته های رویایی

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است

خــــاطـــــره یــعــنــی :

یــه سکـــــوت غـیــرمــنــتــظــره ...

مــیــان خــنــده هـــای بـلـنـــــــــد ........!
نوشته شده در شنبه 1392/10/07ساعت 0:39 توسط رویا| |

مـــــن فَــرامــــــوش نکـــــــرده ام ...

مـــــن از نـهـایــــــت درد ...

به " بــے حســــــے " رسیــــــده ام .......!

نوشته شده در شنبه 1392/10/07ساعت 0:31 توسط رویا| |

لحظه ای هست بعد بوسه

همان وقتی که لبها از هم جدا شده اند

و روحت مشغول مزمزه کردن طعمی است که چشیده

لحظه ای هست بعد بوسه

که پیکرها کمی از هم فاصله می گیرند

و چشم ها جایگزین لبها میشوند

آن چشم در چشم شدن

بهشت خدا را با آن نگاه عاشقانه عوض نمیکنم....

نوشته شده در جمعه 1392/08/24ساعت 12:22 توسط رویا| |

من اگر عاشقانه مینویسم
نه عاشقم و نه معشوق کسی!
فقط مینویسم تا عشق یاد قلبم بماند...
در این ژرفای دل کندن ها و عادت ها و هوس ها
فقط تمرین آدم بودن میکنم..
نوشته شده در پنجشنبه 1392/08/09ساعت 18:50 توسط رویا| |

نه بهار با هیچ اردیبهشتی،
نه تابستان با هیچ شهریوری،
و نه زمستان با هیچ اسفندی،
اندازه پاییز به مذاج خیابانها خوش نمی آید؛
پـائیز مــهری دارد کـه بـــَر دل هـر خیـابان می نشیند.

نوشته شده در یکشنبه 1392/07/28ساعت 15:53 توسط رویا| |

18cb5cf0b70a030591f4d0294fab153c-425

منو اونطور که دوست داری تصور نکن
من سوژه ی گالری عکس هات نیستم
بزار راحت بت بگم
من، همینم
بی فتوشاپ

نوشته شده در چهارشنبه 1392/07/24ساعت 20:51 توسط رویا| |


عکســـــت را نگـــــــــــــــــــــــــــــاه میکنــــم….

آخ

کــــه ایــــن عکـــس

پیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر نمیشـــود…

امــــــا…

پیــــــــــــــــــرم میکنـــــــــــــــــــد….

نوشته شده در دوشنبه 1392/07/15ساعت 17:27 توسط رویا| |

یكرنگ كه باشی ، زود چشمشان را میزنی ، خسته میشوند از رنگ تكراریت


این روزها دوره ی رنگین كمان هاست...

نوشته شده در سه شنبه 1392/07/09ساعت 15:22 توسط رویا| |

گروه اینترنتی ایران سان | www.IranSun.net
نوشته شده در یکشنبه 1392/06/10ساعت 23:21 توسط رویا| |

‎ﺩﺧﺘﺮ : ﻋﺸﻘﻢ ﺷﺮﻁ ﺑﻨﺪﯼ ﮐﻨﯿﻢ؟؟؟
ﭘﺴﺮ : ﺑﺎﺷﻪ ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ ... ﺑﮑﻨﯿﻢ ...
ﺩﺧﺘﺮ : ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ 24 ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ ﺑﻤﻮﻧﯽ ...
ﭘﺴﺮ : ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ ...
ﺩﺧﺘﺮ : ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ ..
24 ﺳﺎﻋﺖ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﻋﺸﻘﺶ ﻭ ﺍﯾﻨﮑﻪ
ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺑﻤﯿﺮﻩ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ...
24 ﺳﺎﻋﺖ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻭ ﭘﺴﺮ ﻣﯿﺮﻩ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﯼ
ﺩﺧﺘﺮ .. ﺩﺭ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ ﻭﻟﯽ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ ... ﺩﺍﺧﻞ
ﺧﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﺒﻞ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪﻩ
ﻭ ﺭﻭﺵ ﯾﻪ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻫﺴﺖ ...
ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ : 24 ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ ﻣﻮﻧﺪﯼ ... ﯾﻪ ﻋﻤﺮ ﻫﻢ ﺑﺪﻭﻥ
ﻣﻦ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﺑﻤﻮﻧﯽ ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ... ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ....:
Artphotos‎

ﺩﺧﺘﺮ : ﻋﺸﻘﻢ ﺷﺮﻁ ﺑﻨﺪﯼ ﮐﻨیﻢ؟؟؟
ﭘﺴﺮ : ﺑﺎﺷﻪ ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ ... ﺑﮑﻨیﻢ ...
ﺩﺧﺘﺮ : ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ 24 ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ ﺑﻤﻮﻧﯽ ...
ﭘﺴﺮ : ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ ...
ﺩﺧﺘﺮ : ﻣﯽ ﺑیﻨیﻢ .....

24 ﺳﺎﻋﺖ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﻋﺸﻘﺶ ﻭ ﺍﯾﻨﮑﻪ
ﺧیﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺑﻤیﺮﻩ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ...
24 ﺳﺎﻋﺖ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻭ ﭘﺴﺮ ﻣیﺮﻩ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﯼ
ﺩﺧﺘﺮ .. ﺩﺭ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ ﻭﻟﯽ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ ... ﺩﺍﺧﻞ
ﺧﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺑیﻨﻪ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﺒﻞ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸیﺪﻩ
ﻭ ﺭﻭﺵ ﯾﻪ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻫﺴﺖ ...
ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ : 24 ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ ﻣﻮﻧﺪﯼ ... ﯾﻪ ﻋﻤﺮ ﻫﻢ ﺑﺪﻭﻥ
ﻣﻦ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﺑﻤﻮﻧﯽ ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ... ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ....:

نوشته شده در چهارشنبه 1392/06/06ساعت 23:48 توسط رویا| |

گفته بودند که از دل برود يار چو از ديده برفت
سالها هست که از ديده ي من رفتي ليک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ايام ورقها زده است
زير بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خيالم اما
...
همچنان روز نخست
تويي آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردي و با دست تهي
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عيان مي بينند
زير خاکستر جسمم باقيست
آتشي سرکش و سوزنده هنوز


حميد مصدق

نوشته شده در جمعه 1392/05/11ساعت 13:24 توسط رویا| |

گروه اینترنتی ایران سان | www.IranSun.net

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید!!

نوشته شده در سه شنبه 1392/05/01ساعت 17:59 توسط رویا| |

http://graphic.ir/pictures/__2/___29/e_20100829_1671735927.jpg

یعنی میشود روزی برسد ...
که بیای ، مرا در "آغوش" بگیری ، بخواهم از تو گله کنم . تو بگویی : هیسسسس ! همه ی "کــابــُـــوســ ــها" تــَــمام شد ... !

نوشته شده در دوشنبه 1392/04/24ساعت 1:37 توسط رویا| |

فرق جمله ای که منتظرشنیدنش بودم باجمله ای که گفتی،فقط یک نقطه بود …

هی لعنتی …

کاش اون نقطه رو بالامیگذاشتی نه پایین …

کاش میگفتی نرو …

ولی افسوس که گفتی برو .

نوشته شده در دوشنبه 1392/04/24ساعت 1:21 توسط رویا| |

 
دلم مشروب میخواهد ...

بعد از آن سیگار

بعد طعم ِ لـ بــــ هـ ا ی ''تـو''

وبعد از آن تکرار و تکرار و تکرار ِ طعم ِ لـ بـــ هـ ا ی ''تـو''

که حتی بیشتر از مشروب مستُ گیجم میکند ...
نوشته شده در دوشنبه 1392/04/24ساعت 1:9 توسط رویا| |

ایــــــن روزها . . .
 هـــــــر نفـــس ،
 درد اســـت که میکشـــم !!!
 در نبــــــــودت "
 ای کــاش یا بـــــــــــودی ،
 یـــــا اصـــلا نبودی !!!
 ایـــــن که هســـتی
 و کنــــارم نیســــتی . . .
 دیـــــــــوانه ام میکنــــــــــد "
 بفــــــهم بی انصــــــاف !!!

نوشته شده در جمعه 1392/04/14ساعت 23:1 توسط رویا| |

غیـــرت مــــــردانه ات کـــــجاست ؟
 زمانـــی کـــه معشــــوقه ات از تـــــجاوز تنــهایی رنــــج می کشیـــد،
 بـــه جـــای درکـــش
 ترکـــش کــــردى …

نوشته شده در جمعه 1392/04/14ساعت 22:57 توسط رویا| |

همیشه
 حرف از رفتن هاســــــــــت
 کاش کسی
 با آمدنش غافلگیرمان کنــــــــــــــد !!!

نوشته شده در جمعه 1392/04/14ساعت 22:45 توسط رویا| |

من نه منم

از حق نگذریم
 سال ها قبل
 من یک آدم معمولی بد بودم
 همانقدر بد که گاهی هر آدمی می شود.
 سال های نبودنت
 مرا حسود و بیرحم کرد
 عشق تو
 به من بدجنسی را فهماند
 و سختی هایی را نشانم داد
 که آدم را سنگ می کند
 قبول داری
 همه ی جنایتکاران
 روزی عاشق بوده اند!؟

نوشته شده در جمعه 1392/04/14ساعت 22:40 توسط رویا| |

مـن یه روزی دخــــتری بودم که از تـــه دل مــی خـــندیدم !
مـن یه روز آروم تــــرین اعــــصاب دُنیـــا رو داشــــتم !
اکــــنون بـی آنکـــــه شاد بـــاشــم نـــفس مــی کشــم ...
بــی آنکــــه شاد باشــــم زیــــر باران راه مـــی روم ...
بـی آنکـــــه شاد باشــــم زنــدگــی مــی کـــــنم ...
...
دیگـــــران از کـــنارم عبــــور مـــی کـننـــد ،
ســــرد و سنگـــــین !
بـی آنکــــه نامــــم را به خاطـــر بیاورنــد ...
جــوری عبـــــور می کننــد ؛ که انگـار مـن نیســـــتم....
حـــــرفــی نیــــست ؛ فقـــط خســـتـه ام ...
مـن دخــــــتری هـــستم که با تمـــــام تـــوان
با ســـرنوشـــت مــی جنگـــــد ...
و چـه جــنـگ نابـــــرابری !!

مـن خـــــستـه ام ولــی مــَغــلوب نخــواهــــم شــــد !!
نوشته شده در سه شنبه 1392/03/28ساعت 0:39 توسط رویا| |

 
کامپيوترت رو روشن مي کني
چند لحظه صبر مي کني تا ويندوزش بياد بالا
يه قلوب از شيشه دلسترت مي خوري
ويندوز مياد بالا!

...
کليک مي کني رو My Computer

يه سيگار روشن مي کني
ميري رو Drive F
يه پُک سنگين به سيگارت ميزني
مي ري رو My Picture
زير سيگاري رو مي کشي جلو دستت
يه قلوب ديگه از شيشه دلسترت مي خوري
با چشات دنبال يه فايل قديمي مي گردي
روش کليک مي کني
نه ، اين نبود!
يه پُک ديگه به سيگارت ميزني
رو يه فايل ديگه کليک مي کني
کلي عکس باز مي شه
آره، خودشه !

خاکسترسيگارت رو خالي ميکني توزير سيگاري
شروع مي کني عکس ها رو به ترتيب از بالا ديدن
يه لبخند شيرين پهناي صورتت رو مي پوشونه بدون اينکه خودت متوجه بشي

عکس ها شوتت کردن به چند وقت پيش
خاطرات توذهنت نقش مي گيرن
دوباره خاکسترسيگارت رو خالي مي کني تو زير سيگاري
به يه عکس مي رسي
لبات بسته مي شن طوري که صورتت يه شکل جدي به خودش مي گيره
چند ثانيه رو عکس مکث مي کني و با دقت نيگاش مي کني

يه پُک به سيگارت ميزني
به خودت مي گي اين عکس يه مشکلي داره

با وسواس خاصي به عکس نيگا مي کني
نفرات توي عکس رو مي شماري
نه، اين عکس حتما يه مشکل خيلي بزرگي داره
صورتت رو مي بري جلوي مانيتور

نمي خواي قبول کني جاي يه نفر تو زندگيت خاليه
درست هموني که تو عکس خودش رو انداخته بود تو بغلت ..!
با گرماي آتيش سيگارکه داره ديگه يواش يواش پوست دستت رو مي سوزونه
به خودت مياي
فيلتر سيگارترو مي ندازي تو زير سيگاري
کامپيوترت رو خاموش مي کني
خودت رو پرت مي کني رو تخت
چشات رو مي بندي و آهسته زيرلب مي گي:

کــاش ميدونستم آخر اين بازي چيه ...
نوشته شده در چهارشنبه 1392/03/01ساعت 14:42 توسط رویا| |

گفتند عینک سیاهت را بردار
دنیا پر از زیباییست!!
عینک را برداشتم..
......
وحشت کردم از هیاهوی رنگها
عینکم را بدهید
میخواهم به دنیای یکرنگم پناه برم
نوشته شده در جمعه 1392/01/09ساعت 13:47 توسط رویا| |

 

التمــــاس مال ديـــروز بود ...
مال وقتـــي که ســــــــاده بودم!
امــــــروز
مي خواهي بــــــروي ؟؟؟
هــــــــــــــ ــيس
...

فـقط
خــــــــداحافظ ...
.
.
این است قصه تلخ کسانی که احساسشان سنگ میشود چون با آن بازی شده...
نوشته شده در جمعه 1392/01/09ساعت 13:35 توسط رویا| |

مى خواهى بروى ؟
بهانه مى خواهى ؟
بگذار من بهانه را دستت دهم ، برو و هرکس پرسید بگو :
لجوج بود
همیشه سرسختانه عاشق بود
... بگو فریاد مى کرد
همه جا فریاد مى کرد
که فقط مرا مى خواهد
بگو دروغ مى گفت
مى گفت هرگز ناراحتم نکردى
...
بگو درگیر بود
همیشه درگیر افسون نگاهم بود
بگو بی احساس بود
به همه فریادها ، توهین ها و اخمهایم
فقط لبخند میزد
بگو او نخواست
نخواست کسى جز من در دلش خانه کند

نوشته شده در شنبه 1391/10/16ساعت 13:32 توسط رویا| |

میدانی؟
همه را امتحان کرده ام!
قرص خواب
روانشناس
مدیتیشن
...
مسکن
خنده های زورکی
هندزفری توی گوش و گریه کردن
دوستان جدید...
دل من این حرفها حالیش نمیشود!
اغوشت را میخواهم...

نوشته شده در چهارشنبه 1391/09/01ساعت 16:51 توسط رویا| |

آغوش
 
حالا که دیگر دستم به آغوشت نمیرسد
و بوسیدنت موکول شده
به تمامی روزهای نیامده..
حالا که هر چه دریا و اقیانوس را
...
از نقشه جهان پاک کردی
مبادا غرق شوم در رویایت
باید اسمم را
در کتاب گینس ثبت کنم
تا همه بدانند
- یک نفر
با سنگین ترین بار دلتنگی
روی شانه هایش -
تو را دوست میداشت
نوشته شده در پنجشنبه 1391/08/11ساعت 21:35 توسط رویا| |

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

*

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

*

من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

*

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

*

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

*

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

نوشته شده در جمعه 1391/08/05ساعت 21:10 توسط رویا| |

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم …

گفتی: فانی قریب

     .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

 

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می‌شد بهت نزدیک بشم …

گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال

     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

 

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم

     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

 

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی …

گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه

     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

 

گفتم: با این همه گناه… آخه چیکار می‌تونم بکنم؟

گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

     .:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

 

گفتم: دیگه روی توبه ندارم …

گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب

     .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

 

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟

گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

     .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

 

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟

گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله

     .:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

 

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! …  توبه می‌کنم

گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

     .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک

گفتی: الیس الله بکاف عبده

     .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

 

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟

گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم

من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما

.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش

بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن .

خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::

نوشته شده در جمعه 1391/08/05ساعت 20:58 توسط رویا| |

پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم!دختر: توباز گفتی

ضعیفه؟پسر: خب… منزل بگم چطوره؟... دختر: وااااای… از دست تو!پسر: باشه…

باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟دختر:اه…اصلاباهات قهرم.پسر: باشه بابا… توعزیز

منی، خوب شد؟… آشتی؟دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟پسر:

دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب تاحالا.دختر: … واقعا که!پسر: خب چیه؟

نمیگم مریضم اصلا… خوبه؟دختر: لوووس!پسر: ای بابا… ضعیفه! این نوبه اگه

قهرکنی دیگه نازکش نداری ها!دختر: بازم گفت این کلمه رو…!پسر: خب

تقصرخودته! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم… هی نقطه

ضعف میدی دست من!دختر: من ازدست توچی کارکنم؟پسر: شکرخدا…! دلم هم

پیچ میخوره چون تو تب وتاب ملاقات توبودم… لیلی قرن بیست ویکم من!دختر:

چه دل قشنگی داری تو! چقدر به سادگی دلت حسودیم میشه!پسر: صفای

وجودت خانوم!دختر: می دونی! دلم… برای پیاده روی هامون… برای سرک کشیدن

تومغازه های کتاب فروشی ورق زدن کتابها… برای بوی کاغذ نو… برای شونه به شونه ات

را رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه… آخه هیچ زنی که مردی مثل مرد من نداره

پسر: می دونم… می دونم… دل منم تنگه… برای دیدن آسمون چشمای تو… برای

بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم… برای خونه ای که توی خیال ساخته

بودیم ومن مردش بودم….!دختر: یادته همیشه میگفتی به من میگفتی

“خاتون”پسر: آره… آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!دختر:

ولی من که بور بودم!پسر: باشه… فرقی نمی کنه!دختر: آخ چه روزهایی بودن…

چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو کرده… وقتی توی دستام گره می خوردن

مجنون من…پسر: …دختر: چت شد چرا چیزی نمیگی؟پسر: …دختر: نگاه کن

ببینم! منو نگاه کن…پسر: …دختر: الهی من بمیرم… چشات چرا نمناکه… فدای

توبشم…پسر: خدا… نه… (گریه)دختر: چراگریه میکنی؟پسر: چرا نکنم…

ها؟دختر: گریه نکن … من دوست ندارم مرد گریه کنه… جلو این همه آدم… بخند

دیگه… بخند… زودباش…پسر: وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم؟ کی اشکامو

کنار بزنه که گریه نکنم…دختر: بخند… و گرنه منم گریه میکنمااپسر: باشه

باشه… تسلیم… گریه نمی کنم… ولی نمی تونم بخندمدختر: آفرین! حالا بگو

برای کادو ولنتاین چی خریدی؟پسر: توکه میدونی من از این لوس بازی ها

خوشم نمیاد… ولی امسال برات یه کادو خوب آوردم…دختر: چی…؟ زودباش بگو

آب از لب و لوچه ام آویزون شد …پسر: …دختر: دوباره ساکت شدی؟پسر: برات

کادو… (هق هق گریه)… برات یه دسته گل گلایل!… یه شیشه گلاب… ویه

بغض طولانی آوردم…!تک عروس گورستان!پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها

صفایی نداره…!اینجاکناره خانه ی ابدیت مینشینم و فاتحه میخونم…نه…

اشک و فاتحهنه… اشک و فاتحه و دلتنگیامان… خاتون من! توخیلی وقته که…آرام

بخواب , کوچ کرده ی من…دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام….

و صورت پف کرده از بی خوابیم نباش…!نگران خیره شدن مردم به اشک های من

هم نباش..۰!بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم…اما… تـو آرام بخواب…

چرا تا وقتی پیش هم هستیم قدر همو نمیدونیم؟؟؟ واقعا چراااا؟

نوشته شده در شنبه 1391/07/22ساعت 12:55 توسط رویا| |

سر میز شام یادت که میافتم بغض میکنم اشک در چشمانم حلقه میزند همه متعجب نگاهم میکنندلبخند میزنم و میگویم :چقدر داغ بود !....

نوشته شده در شنبه 1391/07/22ساعت 12:41 توسط رویا| |

Design By : Night Melody